.comment-link {margin-left:.6em;} <$BlogRSDURL$>
Name:

Love Letters of Paniali; Letters from bottom of heart which are not easy to share. Maybe one day letters will be opened...

Thursday, April 24, 2008

امروز بايد ورقه های امتحان پايان ترم را صحيح ميکرديم. با احتمال زيادی اين بار آخرين باری بود که من این کار را داشتم و در نتیجه آخرین باری که من ورقه صحيح ميکردم بنا براین سعی کردم جوری باشه امروز که خاطره ای برام بمونه.
بنا بود که نفری ۲ سوال صحیح کنیم. امروز سعی کردم زود برم تا سوالهایی که دوست داشتم را انتخاب کنم و صحیح کنمشون. یکی از سوال هایی را که انتخاب کرده بودم از ۱۰ نمره جواب استاد ۳ نمره برای کشیدن شکل گذاشته بود در حالی که در سوال از دانشجو ها نخواسته بود که شکل بکشند و یا حتی جهت را مشخص کنند. این بارم بندی به نظرم کاملا غیر منطقی می آمد، بنابراین رفتم با یکی از مسئول ها صحبت کردم و او هم نظر من را تایید کرد. قبل از اینکه صحیح کردن را شروع کنم استاد را هم دیدم و از او هم پرسیدم، استاد گرامی همچنان روی نظر خودش اصرار داشت، من هم دیدم اینجوری نمیتونم صحیح کنم و بی خیال اون سوال شدم و سوال دیگری را انتخاب کردم. در این ما بین یکی از بچه ها که بنا بود او هم ورقه صحیح کند رسید و فهمید که بر عکس باقی بچه ها مجبوره که ۴ تا سوال صحیح ​کنه ، خیلی عصبی و مضطرب بود، ۴ تا سوال صحیح کردن تمام وقتش رو می گرفت و فردا هم امتحان پایان ترم داشت، و امتحان قبلیش رو بد داده بود و اصلا امکان خراب کردن این یکی امتحان را نداشت. من هم رگ فداکاریم گل کرد و با اینکه میدونستم شاید هیچ وقت نتونه برام جبران کنه بهش پیشنهاد دادم که یک سوال را براش حل میکنم. او هم با خوشحالی پذیرفت. پارسال وقتی هم که من گرفتار بودم و سرم شلوغ بود یکی از بچه ها برام سوالهام رو حل میکرد بدون اینکه من براش جبران کنم. (البته طرف خیلی بیشتر از " یکی از بچه ها" بود :دي )
من هم با اینکه تمایلی نداشتم اما همون سوال قبلی رو انتخاب کردم چون صحیح کردنش ساده تر بود و هیچ​ تمایلی هم نداشتم سوال اضافه ام یک سوال طولانی و سخت باشه. قبل از اینکه سوال رو حل کنم باز هم را جع به صحیح کردنش فکر کردم و دیدم وا قعا نمی تونم ۳ نمره یا حتی ۲ نمره کم کنم وقتی جواب کاملا درست هست و حرفی هم از شکل کشیدن توی سوال نیست. بی یکی دیگه هم از مسئول ها نشون دادم و متقاعدش کردم که حرف استاد چرت تشریف داره. و در آخر با کمال پر رویی فقط ۰.۵ نمره برای شکل گذاشتم. و یک بارم بندی خیلی راحت بنا بر اشکالاتی که شاگرد ها ممکنه داشته باشند گذاشتم. اکثر بچه ها تونستند ۹.۵ را بگیرند چون سوال آسون بود و به جز ۳، ۴ نفر کمترین نمره متداول نمره ۷.۵ بود..
احساس خوبی داشتم از نمره دادنم...
برای یکی از همکار ها که تعریف کردم، معتقد بود که باید حرف استاد را گوش می دادم و سر خود ۳ نمره را ۰.۵ نمی کردم. با جناب "یکی از بچه ها" هم که حرف زدم، گفت که باید حرف استاد را گوش میدادم، و برای خودم دردسر درست نمیکردم. اون معتقده که در اون صورت برای من مشکلی پیش نمی آمد و خود دانشجو ها اعتراض میکردند و خود جناب استاد مسئول پاسخگویی به شاگرد ها و بارم بندی مسخره اش خواهد بود. اما من فکر میکنم که همه دانشجو ها اعتراض نخواهند کرد، و تعداد خیلی کمی خواهان دیدن ورقه امتحانشون خواهند بود اگر هم کسی اعتراض کنه و احیانا اعتراضش مورد قبول هم واقع شود فرقی به حال سایر دانشجو ها نخواهد کرد.
"جناب یکی از بچه های " جریان پارسال را بهم یاد آوری کرد، پارسال هم سر امتحان پایان ترم، من خیلی آسون تر از بارمی که استاد گرامی انتخاب کرده بود نمره میدادم، چون سوال ها سخت بود و در غیر اون صورت خیلی از بچه ها می افتادند. ولی بعد جناب استاد یکی از ورقه ها رو دیده بود و از نمره زیادی که ورقه گرفته بود عصبانی بود و تقریبا کلی قشقرق به پا کرد. و چون من رو نتونستند پیدا کنند، جناب "یکی از بچه ها" تمام ورقه های منو دوباره صحیح کرد و این بار خیلی سخت گرفته بود تا شاید خود بچه ها اعتراض کنند، بهم گفت که میانگین نمره های اون سوال حدود ۳ نمره کمتر شد. من اون بار هم فکر میکردم نمره دادنم انصاف بوده و استاد بیخودی سخت گرفته بوده اما نتیجه کار دو باره کاری و کلی دعوا سر من شد و استاد عزیز هم فرمود که من برگه ها را
"sloppy"
نمره دادم.


حالا بنا شد فردا اول وقت برم و با مسئولش دوباره حرف بزنم که اگر استاد جان خواست برنامه پارسال را پیاده کنه لااقل اونها بدونند جریان چیه و شاید هم دفاعی ازمون کردند.


جای من بودید چه میکردید؟



از هنر نمایی های این استاد اینکه به من میگه برای جواب سوال ها توضیح بنویس توی برگه دانشجو ها و یا میگه نباید نمره بدی که بچه ها یاد بگیرند چطوری سوال حل کنند، یکی بگه آخه بابا جان این امتحان آخر ترم هست، چی چی رو یاد بگیرند؟ تنها چیزی که این بچه ها می خواهند الان، یه نمره خوب توی کارنامه شونه. اکثر این بچه ها این درس ربطی به رشته شون هم نداره و فقط میخواهند ازشرش راحت بشن.


از شاهکار این بار استاد می تونم بگم که سوالها رو جوری داده بود که از ۸ تا سوال ۳ تا از اونها جوابهاشون مشکل داشت و از ما خواستند که اون سوال ها رو حل نکنیم، سوالهای ۴ جوابیش هم مشکل داشته و انگار سوالی ۲ جواب از ۴ تا درست بوده.

شاهکار بعدی استاد هم این بود که جواب یکی از سوال ها رو که داده بوده ما هر چی چک کردیم دیدیم چنین سوالی اصلا وجود نداره، و سر امتحان یک سوال کاملا متفاوت بوده. به استاد گفتیم و بعد از اینکه تقصیر را انداخت گردن مسئولش که سوال ها رو اشتباه بهش داده ( فکر کنید یه استاد از ورقه امتحان آخر سال یه کپی از روی کامپیوترش برای خودش نگرفته که جواب ها رو بنویسه توش، سوال ها رو داده به مسئوله، که اون بهش یه کپی بده! ما ها هم گوش هامون درازه حتما! ) رفت که جواب سوال را بنویسه و برامون بیاره، و رفتن همان و من تا یک ساعت بعدش هم که بودم هنوز نیامده بود.

Labels:

Comments-[ comments.]

Me, Myself, and the Other 

Me: You should have waked up earlier.or you should have gone to bed when you finished the work. You have promissed him to write down a section for him, and you didn't. and he just asked you to take a final look at his work and just go through it and you didn't do it.

Myself: It wasn't like I didn't do it, I was tired. I woke up early to do it for him, but he said he wants to leave soon.

Me: If it was your own thing, would you still go out that night? or you would have finished your work?

Myself: But I asked him, he told me to go.

Me: you know he wouldn't say no. Remember every time you need his help, he is there for you.

Myself: I woke up early to go though the paper, it was so early that he was surprised! I even ask a friend to take a look at it. He told me he has to handed in at 10, I thought I have time in the morning, I didn't know he is leaving the house at8- 8.30.

Me: He needed help, how many times he was mentioning it directly and indirectly?

Myself: I know, I even feel inferior when he helps me out, when I need it, but when he needs it, he won't ask me or I'm not there for him.
But I told him I kept a day free so I can write that section for him, but he said beacuse his other friend couldn't make it, he wouldn't need that part.

....
I (Me and Myself) have a conversation with the other person

Me and Myself: I really wanted to help you out. I wake up early just for you. Now I feel so bad that I couldn't be there.

The Other: Don't worry, is not a big deal. Its O.K.


I'm imagining if instead of "Me" it was "him" saying those things


The Other: You should have waked up earlier.or you should have gone to bed when you finished the work. You have promissed me to write down a section for me, and you didn't. and I just asked you to take a final look at my work and just go through it and you didn't do it.

Me and Myself: ....Silence...

The Other: If it was your own thing, would you still go out that night? or you would have finished your work?
Remember every time you need my help, I'm there for you.

Me and Myself: o.k, Thanks, but there is no need any more. I am not going to let you do any thing else for me, I never asked for any thing, you always suggest it your self. i also suggested you and I tried my best But it didn't work out. from now on thats it, we are done...............




[Thanks God he is not me!]

Labels:

Comments-[ comments.]

Sunday, April 20, 2008

When I was just a little girl I asked... 

امشب توی خاطرات بچهگيم که نقب ميزدم، يهو يادم افتاد که اون روز ها يکی از ترس های خيلی بزرگم اين بوده که اگر مادر و پدرم از هم جدا شن چی ميشه. یادمه یکی از سوالها و درگیری

های ذهنی ام این تصویر بوده که پدر و مادرم جدا شدند و در فاصله چند متری هم ایستادند و به من گفتند که انتخاب کنم که پیش کدومشون میخواهم بمونم، من این وسط بین دو تاشون

ایستادم و باید طی چند دقیقه انتخاب بکنم . همیشه این فکر رو داشتم که کی رو انتخاب میکنم. و یا چطوری میتونم هر دو رو همزمان انتخاب کنم.


هر چی بعدش فکر کردم نفهميدم اين ترس چه مبدايی داشته و چطور چنين ريشه دونده. ما خانواده ساکت و آرومی داشتيم و در اطرافيانمون هم کسی که جدا شده باشه و بچه هم داشته

باشه نبوده. یه نظریه میتونه این باشه، که اون دوران بحث از طلاق توی جامعه باب شده بود. تا اونجايی که يادمه چندين فيلم سينمايی و تلويزونی در اين مورد ساخته بودند. و حتی تبلیغ یکی

از این فیلم ها رو هم یادم میاد. در کنار ساحل دریای شمال و برگهای پاییزی در حال وزیدن بود و دخت بچه ای که داشت میدوید بره بغل یکی از والدینش. نمیدونم اما شاید فیلم ​​بچه های

طلاق بود. مامانم مخالف این بود که من چنین فیلمهایی رو ببینم اما انگار محیط اثر خودش رو گذاشته.


حس میکنم شاید ترس من در مقابل زندگی آینده ام هم، نشات گرفته از همین ترس دوران بچگی هست. اینکه کمی بعد از ازدواج همه چیز یکنواخت و خسته کننده میشه ( ما معادل فارسی

برای "حوصله سر بر " داریم؟) اینکه شور و عشق میخوابه و به همه چیز عادت میکنیم. اینکه هیجان از زندگی رخت میبنده، و از همه بدتر اینکه امکان عاشق شدن به آدمهای جدید دیگه

نیست. ( حالا بگذریم از اینکه توی این نیمه اول زندگیمون چقدر عاشق شدیم)



چند روز پیش که پیشش بودم، وقتی از دانشگاه اومد خونه، گفت: خیلی خوبه که اینجایی، نمی دونی با چه شور و شوقی امدم خونه. حس اینکه آدم بدونه یکی خونه منتظرشه کلی به آدم

روحیه میده.

منم که اند ضد حال گفتم : آره اما این مال اولشه، یه چند وقت دیگه همه شور و شوقت میشه سر اینکه چطوری خونه دیر بیای.

اونم گفت: خب تا اون موقعی که به اونجا برسه، عشق و حالش رو میکنم.



پ.ن.۱. میدونم که دارم با دید منفی نگاه میکنم، و همه این نکات مشکلات ازدواج میتونه با یه دید مثبت، نکات قوت یه زندگی ۲ نفره باشه

پ.ن.۲. میدونم تا وقتی که دیدم منفی هست نباید تصمیم جدی راجع به قرارداد جدی زندگی مشترک ببندم.






حتی یک نکته خنده دار هم که این روزها دارم بهش فکر میکنم اینه که اگر روزی خواستم پای چنین قراردادی بنشینم، اونو براش طول مدت بگذارم. یعنی عاقد به جای اینکه بیاد بگه عقد دایم،

بگه عقد به مدت معین ن سال. مقدار سالش رو هم در نظر دارم. فکر کنم این جوری خیلی هیجان انگیز تره. و بخصوص ادم میدونه مدت محدودی هست و سعی میکنه توی این مدت محدود

لذت ببره از زندگیش چون میدونه وقت آدم تموم میشه. این تصمیم اعتماد به نفس خیلی زیاد میخواد که پس فردا طرف آدم اگه نخواست رابطه رو ادامه بده و قرارداد جدید تمدید کنه آدم دو

دستی نزنه توی سر خودش که چه دسته گلی به آب دادم. این جوری زندگی هیجان خیلی زیادی داره، و میدونی باید سعی کنی در حال پیشرفت باشی و خودت رو همش در نظر داشته

باشی. و هیچ لزومی نداره تمام و کمال فداکاری و از خود گذشتگی (به صورت منفی که خودت رو نادیده بگیری برای آسایش یکی دیگه) بکنی. و حتی کلی هم حس قدرت میده به آدم، که

میدونی میتونی انتخاب کنی راحت تر.

چیزی که فکرم رو مشغول کرده اینه که توی ایران عقد مدت دار هستش! اما درجای دیگه چقدر این کار قانونی میتونه عملی باشه؟ فکر کنم میتونم با یه وکیل صحبت کنم راجع بهش. و

همچنین بعد از ایکنه اون مدت خاص تموم شد، تقسیم بندی دارایی های بدست اومده چه مادی چه معنوی چطوری میتونه باشه.

Labels: ,

Comments-[ comments.]

Wednesday, April 16, 2008

عشقولانه 

من : عزيزم اينجوری که ميکنی که منو مي کشی که...


- :
عزيزم کشتن چه اشکال داره خب؟ اگر هم که مردی میتونم برای همیشه پیش خودم نگهت دارم.


من(در حال خنده و به مسخره): بله، چه حرفهای عاشقانه ای.


-:
چه حرف عاشقانه ای از اين بالا تر که جسد بوگندو رو توی خونه ام نگهدارم و هميشه ببينمش، چون مال تو.

Labels:

Comments-[ comments.]

Tuesday, April 01, 2008

SSS: Pejman Listen, we need to talk.
....
SSS: This is not funny, I'm not joking.
SSS: be bache adam ye bar migan, na 3 bar, na 5 bar na 35 bar.
SSS: Pejman, who did this?


p.s Poor Pejman, he still can't talk!
Comments-[ comments.]
Weblogs I love to read:
  • خانم فاطی ترابی
  • دختر ارديبهشتي
  • سرزمين آفتاب
  • Perston
  • Ananita
  • فرنگوپوليس
  • خورشيد خانم
  • مسافر برکلي
  • صندوقخونه
  • خانم احمدنيا
  • من و بابک
  • دلتنگستان
  • غربتستان
  • سوسکی
  • دلشدگان
  • قاصدک
  • ساتگين
  • عاقلانه
  • آتشدان
  • شرمين
  • نيلگون
  • ناگهان
  • رهايي
  • آبنوس
  • کوچی
  • ساقي
  • ادمها
  • کوزه
  • نینا
  • Links:
  • mah-mag (Magazine of Art and Humanity)
  • Orkideh Behrouzan Poem
  • Free thoughts on Iran
  • Philosophy
  • 40cheragh
  • Maghalat
  • History
  • Photo blogs I like:
  • Dutch-photojournalism
  • Zohreh Soleimani
  • nocturnalimages
  • Rootoosh Bashi
  • Ami Vital
  • Sourena
  • Nader
  • Mim
  • Firends who update once in blue moon:
  • Only If YOU want
  • Nooshi va joojehayash
  • Chegoone zan shodam?
  • me and my taxi
  • Ali Mostashari
  • Kale khar
  • Neyzan
  • Daria
  • Hasti
  • Danial
  • Khoda
  • گل‌خونه
  • گوشه
  • This page is powered by Blogger. Isn't yours?